تبليغاتX
روانشناسی
آموزش روحیات مثبت.مفاهیم کلیدی.بازسازی ذهنی

كمتر لحظه‌ای از زندگی ما خالی از حضور احساسات است. هر حادثه با خود احساسات خاصی را به همراه می‌آورد، چه این حادثه در دنیای خارج اتفاق بیفتد چه در دنیای درون. در یك تقسیم‌بندی كلی می‌توان احساس‌ها را به دو دسته تقسیم كرد: احساس‌های مثبت مانند شادی، رضایت‌مندی و علاقه. احساس‌های منفی مانند خشم، ترس و غم. اما براستی نقش احساسات در زندگی ما چیست؟ در این مقاله سعی می‌شود با توجه به یافته‌های نوین جامعه روانشناسی به بررسی احساس‌ها و تبیین نقش آنها در زندگی افراد بپردازیم.

در دهه 1930، از تعدادی راهبه خواسته شد در مورد زندگی شخصی خود چند خطی بنویسند. آنها به توصیف خاطرات دوران كودكی، مدارسی كه در آن درس خوانده بودند، تجارب مذهبی و مسائلی كه باعث شد به صومعه روی آورند، پرداختند. در ابتدا این یادداشت‌ها برای بررسی آینده شغلی راهبه‌ها به‌كار گرفته شد، اما نهایتاً به‌ طور كامل فراموش شدند.

پس از حدود 60 سال، آن یادداشت‌ها مجدداً مورد توجه قرار گرفتند. به این ترتیب كه سه روان‌شناس برای انجام تحقیقی آنها را از بایگانی بیرون كشیدند. در این تحقیق جدید، هر یك از این یادداشت‌ها بر اساس میزان حضور احساس‌های مثبت در آن نمره‌گذاری شد. نتیجه‌ی این بررسی بسیار جالب بود: راهبه‌هایی كه به احساس‌های مثبت بیشتری در گزارش خود اشاره كرده بودند، تا 10 سال بیشتر از آنهایی كه احساس‌های مثبت كمتری داشتند، عمر كردند.

نتایج این تحقیق و تحقیقات مشابه، دانشمندان را متقاعد كرد كه افرادی كه احساس‌های مثبت زیادتری را تجربه می‌كنند عمر طولانی‌تری دارند. در فرهنگ خودمان نیز ضرب‌المثل‌ها و گفته‌هایی وجود دارد كه احساس‌های مثبت را با عمر طولانی و بهتر شدن كیفیت زندگی در ارتباط می‌داند؛ مانند ضرب‌المثل‌های رایج در مورد خنده و سهل گرفتن دنیا.

چرا این قدر منفی؟

باید اقرار كرد از ابتدای پا گرفتن دانش روان‌شناسی، عالمان این علم توجه خود را بیشتر به بررسی احساس‌های منفی (مانند خشم، غم، ترس و...) معطوف كرده‌اند تا احساس‌های مثبت (مانند شادی، علاقه، رضایت، عشق و...). برای این امر، دلایل بسیاری می‌توان ذكر كرد كه در این جا به بیان یكی از دلایل اصلی اكتفا می‌شود.

مسلماً یك تمایل ذاتی برای مطالعه چیزهایی كه سعادت و سلامت بشر را خدشه‌دار می‌كنند وجود دارد. تجربه كردن احساس‌های منفی(مانند خشم و غم) به نوبه خود از عواملی است كه بشر را می‌آزارد. این احساس‌ها اگر شدید، طولانی یا نامتناسب با موقعیت باشند، مشكلات زیادی برای فرد ایجاد می‌كنند. همچنین با بیماری‌های روانی مانند هراس، افسردگی، اضطراب و بسیاری اختلالات دیگر رابطه دارند و بر این اساس توجه روان‌شناسان را از همان ابتدا به خود جلب كرده‌اند. برعكس تا همین اواخر نسبت به احساس‌های مثبت غفلت بزرگی احساس می‌شد. چرا كه تصور می‌شد احساس‌های مثبت با مسائل جدی و اساسی زندگی بشر رابطه‌ای ندارند. تا این‌كه با شكل‌گیری جنبش‌های نوین در دنیای روان‌شناسی توجه به احساس‌های مثبت نیز در دستور كار روان‌شناسان قرار گرفت و این خلأ تا حدی پر شد.

تفاوت احساس‌های منفی و مثبت

لازم است به یكی از تفاوت‌های عمده احساس‌های منفی و مثبت اشاره كنیم. نكته پذیرفته شده در تمام نظریه‌های مرتبط با احساس‌های منفی این است كه این احساس‌ها همیشه در ما میل شدیدی را برای انجام یك عمل مشخص ایجاد می‌كنند. برای مثال وقتی احساس منفی خشم را تجربه می‌كنیم، میل شدیدی به حمله‌ور شدن به آن‌چه خشم را در ما ایجاد كرده احساس می‌كنیم، و یا وقتی می‌ترسیم میل شدیدی به فرار و دور شدن از موقعیت ترسناك احساس می‌كنیم. در این موقعیت‌ها دامنه انتخاب‌های ما بسیار محدود می‌شود و گزینه‌های گوناگون و گسترده‌ كمتر به ذهن ما می‌رسد. در مقابل یك میل بسیار شدید برای انجام عملی مشخص مانند حمله كردن به ما دست می‌دهد. البته باید توجه داشت این خصوصیت احساس‌های منفی، برای بقای ما لازم است، چرا كه این احساس‌ها همیشه در موقعیت‌های تهدید كننده و خطرناك ایجاد می‌شوند كه اصولاً احتیاج به یك عكس‌العمل سریع و قاطعانه دارند. موقعیتی را تصور كنید كه در آن حیوان درنده‌ای به شما حمله‌ور می‌شود. در این موقعیت خطرناك، بدون نیاز به فكر كردن یا در نظر گرفتن گزینه‌های گوناگون، عكس‌العمل شما، باید فرار باشد و كاركرد احساس‌ ترس هم عملاً تسریع این فرایند است؛ یعنی ترس باعث می‌شود بدون این كه وقت زیادی صرف تفكر كنیم، در یك اقدام كارآمد و سریع از معركه جان سالم به‌ در بریم.

احساس‌های منفی در موقعیت‌های خطرناك و تهدیدكننده‌ای كه بشر در طول دوران تكامل خود با آن‌ها مواجه بوده، به یاری او آمده‌اند و در قرون جدید نیز كماكان همین نقش را برعهده دارند. برعكس، احساس‌های مثبت اصولاً در شرایط بحرانی اتفاق نمی‌افتند و میل شدیدی برای انجام یك عمل مشخص و فوری در ما به وجود نمی‌آورند. آیا این دلیلی است بر بی‌اهمیت بودن احساس‌های مثبت؟ آیا احساس‌های مثبت مانند احساس‌های منفی در مواجهه بهتر با چالش‌های زندگی به بشر كمك می‌كنند؟

ارزش‌ احساس‌های مثبت

پرفسور ب. فردریكسن، نظریه‌ جدیدی در زمینه احساس‌های مثبت مطرح كرده است. این نظریه می‌كوشد به این سؤال پاسخ دهد كه: «احساس‌های مثبت به چه درد می‌خورند؟» در این جا سعی می‌كنیم این نظریه را به زبانی ساده بیان كنیم:

برعكس احساس‌های منفی كه در حل مشكلات جدی و مرتبط با مرگ و زندگی بشر او را یاری می‌دهند، احساس‌های مثبت به حل مسایل مرتبط با رشد و شكوفایی فردی به كمك ما می‌آیند. تجربه كردن احساسات مثبت، به حالت‌های ذهنی و رفتارهایی منتهی می‌شود كه به نحو غیرمستقیم فرد را برای مواجهه با مشكلات بعدی آماده می‌كند. این احساس‌ها به جای محدود كردن انتخاب‌های ما به یك یا چند عمل اضطراری، دامنه آنها را گسترده‌تر می‌كنند و به این ترتیب، مهارت‌ها، توانایی‌ها و عقایدی پایدار در فرد ایجاد می‌كنند كه در مسیر رشد و شكوفایی او را یاری می‌دهند.

تأثیر كوتاه مدت احساس‌های مثبت

احساس‌های مثبت باعث می‌شود ذهن ما در هنگام تصمیم‌گیری، بازتر و پذیراتر عمل كند. بدین معنی كه توجه فرد به مسائل بیشتری جلب می‌شود و گزینه‌های بیشتری را در نظر می‌گیرد. در حالیكه احساس‌های منفی، با توجه به موقعیت‌های اورژانسی كه آن‌ها را ایجاد می‌كنند، ذهن انسان را تا حد زیادی بسته می‌كند و در نتیجه، دامنه انتخاب ما را به حداقل می‌رساند.

احساس‌های مثبت در موقعیت‌هایی اتفاق می‌افتند كه نیازی به یك واكنش سریع نیست، در نتیجه ذهن ما فرصت دارد اطلاعات جدید را بررسی كند، گزینه‌های متعدد را در نظر بگیرد و به دنبال امتحان كردن راه‌های جدید و خلاقانه باشد، و این دقیقاً همان اثر كوتاه مدت و فوری احساس‌های مثبت است. به عنوان مثال احساس شادی در ما نیاز به بازی كردن، كنار زدن محدودیت‌ها و ارتقای سطح خلاقیت، چه از لحاظ اجتماعی و فیزیكی و چه از لحاظ فكری و هنری، ایجاد می‌كند؛ یا احساس علاقه، نیاز به جستجو و كسب تجارب و اطلاعات جدید را به وجود می‌آورد.

در یك آزمایش قرار بود استدلال بالینی عده‌ای از پزشكان در مورد بیماران سنجیده شود. قبل از شروع آزمایش با اهدای هدایایی به تعدادی از پزشكان در آن‌ها احساس مثبتی ایجاد كردند. اما در مورد بقیه این كار انجام نشد. سپس بیمار خاصی به تمام پزشكان معرفی شد تا آنها تشخیص خود را در مورد او اعلام كنند. پس از بررسی پاسخ‌های پزشكان، مشخص شد كه پزشكانی كه با اهدای هدایا احساس‌های مثبتی در آنها ایجاد شده بود در سازمان دادن به اطلاعات پراكنده در مورد بیمار سریع‌تر عمل كردند. همچنین درصد این‌كه این پزشكان بر روی تشخیص اولیه خود پا فشاری كنند یا زود هنگام تشخیص خود را به پایان رسانند، پایین‌تر بود. پس می‌توان نتیجه گرفت كه این دسته از پزشكان با ذهنی باز و پذیراتر به تصمیم‌گیری و تشخیص در مورد بیمار مورد نظر پرداخته بودند.

در آزمایش دیگری به گروهی از افراد فیلم‌های كوتاهی نشان دادند كه احساس‌های مثبت (مانند شادی و رضایت‌مندی)  در آنها بر می‌انگیخت، و به عده دیگری فیلم‌هایی كه احساس‌های‌ منفی (مانند خشم و ترس) ایجاد می‌كرد. بعد از هر دو گروه خواسته شد كه تصور كنند در موقعیت موجود در فیلم قرار دارند و بنویسند كه در این موقعیت دوست داشتند چه كاری انجام دهند؟ بعد از بررسی پاسخ‌های هر دو گروه، معلوم شد گروهی كه فیلم‌های شاد و رضایت‌بخش مشاهده كردند، در مقایسه با آنهایی كه فیلم‌های ترسناك و عصبانیت‌زا دیده بودند، فهرست طولانی‌تری تهیه كرده‌اند و با ذهن كاملاً باز و پذیراتری به سؤال محققین پاسخ داده‌اند.  

با مثال‌های فوق روشن می‌شود كه احساس‌های مثبت، باعث می‌شوند انتخاب‌ها، ایده‌ها و توجه ما گسترده‌تر گردند. خلاصه این كه اثر كوتاه مدت احساس‌های مثبت این است كه تفكر ما را خلاق‌، یكپارچه‌، انعطاف‌پذیر و نسبت به اطلاعات جدید پذیراتر می‌كنند. اما آیا این احساس‌ها، فقط همین اثر كوتاه مدت را دارند؟

اثر بلند مدت احساس‌های مثبت

برخلاف احساس‌های منفی كه به طور مقطعی ما را در موقعیت‌های خطرناك یاری می‌كنند، احساس‌های مثبت علاوه بر اثرات كوتاه مدت خود، اثرات بلند مدتی نیز در زندگی فرد دارند. این احساس‌ها با گسترده‌تر كردن حوزه تمایلات و بازتر كردن فكر ما، منجر به ایجاد مهارت‌ها، توانایی‌ها و ایده‌های جدیدی می‌شوند كه به نوبه خود، سیری صعودی به سوی رشد فردی و شكوفایی و سازش بهتر با محیط را باعث می‌شوند.

برای مثال احساس شادی را در نظر بگیرید. این احساس در كودك میل به بازی كردن ایجاد می‌كند. بازی برای كودكان انگیزه‌های كوتاه‌مدت و لذت‌جویانه دارد، اما در عین‌حال منجر به نتایج بلندمدت بسیاری نیز می‌شود؛ فعالیت فیزیكی در حین بازی فایده‌های زیادی برای سلامت جسمی كودك دارد. كودك می‌تواند از آنچه كه در حین بازی یاد می‌گیرد، برای حل مشكلات خود در آینده استفاده كند؛ رفاقت و صمیمیتی كه در بازی ایجاد می‌شود، پیوند اجتماعی كودك با دیگران را قوت می‌بخشد؛ و دوستانی كه او در هنگام بازی می‌یابد، در آینده او را به لحاظ احساسی حمایت خواهند كرد. گرچه احساس شادی یك احساس گذرا بوده است، اما چنانچه گفته شد نتایج بلند مدت بسیاری را به دنبال دارد و در مسیر رشد كودك نقش بسیار مهمی ایفا می‌كند.

به عنوان مثالی دیگر احساس رضایت‌مندی را در نظر بگیرید. این احساس منجر به كشف راه‌هایی جدید برای مثبت نگریستن به خود و جهان اطرافمان می‌شود، و این بینش‌های جدید، ما را در گذران موفق‌تر زندگی‌مان یاری خواهد داد.

دیدیم كه از طریق ایجاد احساس‌های مثبت، می‌توان تغییرات بلند مدتی به‌‌ وجود آورد، مثلاً فرد داناتر و انعطاف‌پذیرتر می‌شود، روابط او با دیگران بهبود می‌یابد و حتی سلامت جسمی او نیز ارتقا پیدا می‌كند، و این فرایند صعودی در نهایت به سعادتمندی و سازگاری بهتر با محیط منتهی می‌شود. در حالیكه احساس‌های منفی و بی‌حوصلگی به همراه تفكر منفی‌نگر و محدود، ما را در یك سیر نزولی به سوی افسردگی سوق می‌دهد.

چگونه احساس مثبت بیشتری ایجاد كنیم؟

در پاسخ به این سوال به بیان چند نكته اكتفا می‌كنیم:

·  اول این كه داشتن احساس مثبت صرفاً متكی به جهان خارج و اتفاقات عینی اطرافمان نیست. این ما هستیم كه تا حد زیادی، با معانی‌ای كه به حوادث اطرافمان می‌دهیم آنها را شادی‌بخش یا غم‌آفرین می‌كنیم. مسلماً تغییر الگوهای ذهنی مخرب مانند منفی‌نگری، باعث می‌شود جهان و افراد دور و برمان را خوشایندتر بیابیم.

·   دوم این كه می‌توان از تحقیقات نوین بر روی احساس‌ها چنین نتیجه گرفت كه یك راه عمومی و همگانی مطمئن برای ایجاد احساس مثبت در همه انسان‌ها وجود ندارد. هر فردی ممكن است احتیاج به یك برنامه شخصی برای ایجاد احساس مثبت بیشتر در خود داشته باشد.

·   و نكته آخر این كه انجام كارهای اخلاقی و خوب باعث ایجاد احساس مثبت در فرد می‌شود. از طرفی احساس مثبت هم باعث می‌شود ما بیشتر كارهای اخلاقی انجام دهیم. تحقیقات ثابت كرده‌اند كسانی كه شادترند، به دیگران بیشتر كمك می‌كنند.

 خلاصه متن:

 1-     باید اقرار كرد از ابتدای پا گرفتن دانش روان‌شناسی، عالمان این علم توجه خود را بیشتر به بررسی احساس‌های منفی معطوف كرده‌اند تا احساس‌های مثبت.

2-     اثر كوتاه مدت احساس‌های مثبت این است كه تفكر ما را خلاق‌، یكپارچه‌، انعطاف‌پذیر و نسبت به اطلاعات جدید پذیراتر می‌كنند.

3-     برخلاف احساس‌های منفی كه به طور مقطعی ما را در موقعیت‌های خطرناك یاری می‌كنند، احساس‌های مثبت علاوه بر اثر كوتاه مدت خود، اثرات بلند مدتی نیز در زندگی فرد دارند.

4-     می‌توان از تحقیقات نوین بر روی احساس‌ها نتیجه گرفت كه یك راه عمومی و همگانی مطمئن برای ایجاد احساس مثبت در همه انسان‌ها وجود ندارد.


                                                                                           باتشکر از : م. جوشن‌لو
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 23:6  توسط  ابراهیم برزکار  | 

در سه ربع اول قرن حاضر درباره شخصیت نظریه‌های متعدد و گوناگون آورده شده است. بطوری که تعاریف مختلفی برای شخصیت ارائه شده است که ناشی از گوناگونی این نظریه‌هاست که صاحبانشان نظرات متفاوتی از چگونگی تشکیل و تحول شخصیت و مفاهیم انگیزشی رفتار آدمی دارند. نظریه‌های مربوط به شخصیت هر چند که باهم فرق دارند، در مواردی و در اصولی نزدیک به یکدیگرند و تا حدی همانند هستند. از این رو چنین به نظر می‌رسد که می‌توان آنها را با توجه عامل یا عواملی که در هر کدام مهمتر از عوامل دیگر پنداشته شده‌اند، طبقه بندی کرد. ولی لازم است خاطرنشان سازیم که هیچ طبقه بندیی ، به خصوص در مورد نظریه‌های مربوط به شخصیت ، نمی‌تواند خالی از عیب و نقص باشد و قطعی محسوب شود. نظریه‌ای که به یک اعتبار در طبقه‌ای آمده است، ممکن است به اعتباری دیگر در طبقه‌ای دیگر قرار گیرد و این خود دلیل اختلاف طبقه بندیهایی است که تاکنون صورت گرفته است.

سوال اصلی در مطالعه شخصیت (Personality) و نظریه‌های شخصیت این است که شخصیت چیست؟ با وجود مطالعات و تحقیقات زیاد به دلیل پیچیدگی شخصیت که ناشی از پیچیدگی انسان است هنوز پاسخ واحد یکسانی به این سوال داده نشده است و به همین دلیل نظریه‌های مختلفی پیرامون این موضوع شکل گرفته است که می‌توان آنها را در هشت رویکرد اصلی روانکاوی ، تیپ شناسی ، رفتاری ، یادگیری اجتماعی ، تحلیل عاملی ، شناختی ، انسان گرایی و رویکرد حیطه محدود مورد بررسی قرار داد. در کنار این رویکردها که رسمی هستند یک رویکرد شخصی نسبت به انسان و شخصیت در اکثر ما انسانها وجود دارد که اگر بخواهیم می‌توانیم با مطالعه و تحقیق در این باره ، آن را به یک نظریه رسمی تبدیل کنیم.

 وجوه اشتراک و افتراق

در بعضی از این نظریه‌ها اهمیت فراوان به ضمیر ناخودآگاه داده شده است و پیروان آن معتقدند که آدمی از انگیزه‌های واقعی رفتار و اعمال خود بی اطلاع است، زیرا آنها در شعور باطن یا ناخودآگاه هستند. در نظریه‌های دیگر ، ناخودآگاه مورد انکار است، یا کم اهمیت است و یا این که تاثیرش فقط در افراد نابهنجار مورد قبول است. در این نظریه‌ها خود آگاه حاکم بر رفتار آدمی دانسته شده است. نظریات فروید و یونگ و ماری جزو دسته اول و نظریه آسپرت متعلق به دسته دوم است. نظریه‌هایی هستند که اهمیت فراوان به تاریخ زندگی و به دوران کودکی می‌دهند و هر کس را بنده و اسیر گذشته خود می‌پندارند و نظریه‌های دیگر آدمی را از قید گذشته آزاد ساخته، حال و آینده و گرایش به سوی غایت و غرض را در رفتار او موثر می‌دانند، یا این که چگونگی هر عمل را وابسته به محیط خارجی و میدانی می‌پندارند که شخص در موقع اجرای آن عمل در آن محیط یا میدان قرار گرفته است.

البته در نظریه‌های دیگر بیشتر به محیط روانی یا ذهنی توجه شده است. به این معنی که عالم خارج و رویدادهای آن ، آنچنانکه هر کس شخصا آنها را درک می‌کند، در رفتارش موثر واقع می‌شوند و چون ادراک افراد از عالم خارج و رویدادها متفاوت است، افراد آدمی در محیط واحد و در شرایط یکسان ، رفتاری متفاوت خواهند داشت. در نظریه‌های دیگر آدمی به صورت یک واحد کل دیده می‌شود که هر یک از اعمالش وابسته به سایر اعمال و متاثر از آنهاست و درک آن عمل بدون شناخت این زمینه به درستی میسر نیست. در نظریه‌های دیگر چگونگی یادگیری معیار پدیده‌های رفتار پنداشته شده است. خواه این یادگیری بر مبنای اصل مجاورت باشد و خواه بر مبنای اصل تقویت و پاداش. در نظریه‌های دیگر این توجیه و بیان بدون استعانت از علوم دیگری چون تاریخ ، مردم شناسی و جامعه شناسی و یا چون عصب شناسی ، فیزیولوژی و زیست شناسی و ... غیر میسر اعلام شده است.

نظریه های رسمی دربرابر نظریه های شخصی

همه ما انسان‌ها تصوری از مفهوم شخصیت داریم و از پیش فرض‌های معینی درباره شخصیت افرادی که با آنها در تعامل هستیم برخورداریم. علاوه بر این برداشت‌هایی نیز درباره ماهیت کلی انسان داریم. برای مثال ممکن است معتقد باشیم که همه انسان‌ها ذاتا خوب هستند و یا برعکس. این پیش فرض‌ها یا برداشتها همان نظریات شخصی هستند که بر اساس اطلاعات حاصل از ادراک رفتارهای اطرافیان شکل می‌گیرند و در واقع برمشاهده رفتار دیگران مبتنی هستند. نظریه‌های شخصی در مورد انسان و شخصیت با توجه به آنکه حاصل مشاهدات هستند همانند نظریه‌های رسمی (علمی) هستند ولی با وجود این با آنها تفاوتهای بارز دارند. نظریه‌های رسمی حاصل داده‌های مشاهدات روی تعداد زیادی از افراد با ویژگی‌های مختلف هستند و از پشتوانه اطلاعاتی وسیعتری برخوردار هستند. در کنار نظریات شخصی حاصل دید شخصی و ذهنی خودمان است، در صورتی که یک نظریه شخصیت رسمی حاصل مشاهدات عینی و بی‌طرفانه است و در واقع از عینیت بیشتری برخوردار است.

از طرف دیگر نظریه‌های رسمی از سوی کسانی که وضع کننده آن نظریه نیستند، پیوسته مورد آزمون قرار می‌گیرند، حمایت می‌شوند، اصلاح می‌شوند. و یا کنار گذاشته می‌شوند. اما در نظریه‌های شخصی چنین موضوعی صادق نیست. تفاوت بین نظریه‌های شخصی و رسمی همیشه آن گونه که مطرح شد، روشن و بارز نیست. چنین مطرح شده است که نظریه پردازان شخصیت ، رویدادهای زندگی خودشان را به عنوان منبع اصلی داده‌های تجربی در نظر گرفته‌اند. علاوه بر آن برداشت‌های زیربنایی درباره ماهیت انسان نیز هم بوسیله واقعیت‌های تجربی و هم توسط طیف کاملی از عوامل فردی و انگیزشی هر نظریه پرداز هدایت شده است. اما سوال مهم در باره این نظریه‌های رسمی این است که تجربه‌های شخصی بر نظریه اثر گذاشته است یا نظریه بر تفسیر خاطرات گذشته تاثیر گذاشته است.

رویکردها در نظریه های رسمی 

روانکاوی

نخستین رویکرد درباره شخصیت در واپسین سالهای قرن نوزده توسط فروید مطرح شد. نظریه پردازهای فروید چنان با اهمیت و گسترده بود که نه تنها در روانشناسی بلکه در فرهنگ ، جامعه نیز نفوذ پیدا کرد، بگونه‌ای که آن را یک انقلاب شبیه آنچه داروین با نظریه تکامل ارائه کرد دانسته‌اند. تقریبا تمام نظریه‌های شخصیت که در سالهای پس از فروید روی کار آمدند مدیون دیدگاه او هستند. در واقع نظریه‌های بعدی شخصیت یا در مقام گسترش و پالایش نظریه او بوجود آمدند (نظیر نظریه‌های روان کاوان جدید همچون یونگ ، آدلر ، هورنای و دیگران) و یا در مقام مخالفت بوجود آمدند.

رویکرد تیپ شناسی

صاحب نظران قدیمی‌ترین طبقه بندی تیپ شناختی را به بقراط و جالینوس از حکمای یونان باستان نسبت داده‌اند. بقراط جسم را دارای چهار نوع خلط خون ، بلغم ، صفرا و سودا تصور می‌کرد و برای هر یک از آنها ویژگی‌هایی را تصور می‌کرد. در قرن بیستم و با گرایش روان شناسی به سوی علمی شدن کوشش‌هایی در کارهای کرچمر (Kretschmer) و شلدون به عمل آمد تا این طبقه بندی جنبه علمی بخود بگیرد. ولی با وجود تمام تلاش‌ها به سبب انتقادات صحیحی که به آنها وارد شد، اعتبار علمی آنها کاهش یافت.

رویکرد رفتاری

رویکرد رفتاری که در کارهای بی.اف.اسکینر (B.F.Skinner) و به تبعیت از بنیان گذار آن جان.بی.واتسون منعکس شده است بازتابی است از شکل و صورت اصلی رفتارگرایی افراطی که هر نوع نیرو یا فرآیند منتسب به درون و ناهوشیار را نامربوط دانسته و بشدت رد می‌کند و در عوض توجه خود را با رفتار عینی قابل مشاهده و محرک بیرونی معطوف می‌دارد. اسکینر می‌کوشد تا شخصیت انسان را از طریق پژوهش در آزمایشگاه بجای درمانگاه مطالعه کند. او مخالف روانکاوی است.

رویکرد یادگیری اجتماعی

رویکرد یادگیری اجتماعی که بیشتر در کارهای آلبرت بندورا و جولیان راتر مشاهده می‌شود بسط رویکرد رفتارگرایی اسکینر است. آنها نیز روان کاوی را رد و بر رفتار عینی تاکید می‌ورزند. ولی نکته اختلاف آنها این است که به متغیرهای شناختی درونی نیز اعتقاد دارند، چیزی که در نظام اسکینر مطلقا جایی ندارد.

رویکرد تحلیل عاملی

رویکرد تحلیل عاملی که بیشتر در کارهای آلپورت ، کتل ، آیزنک تجلی یافته است بر این عقیده است که شخصیت شامل مجموعه‌ای از صفت‌ها یا کیفیات متمایز کننده یک شخص است که می‌توان آنها را از طریق تحلیل عاملی (نوعی روش آماری پیشرفته) مشخص نمود. با توجه به اینکه این نظریه‌ها بر نقش صفت‌های بنیادی در ساختار شخصیت تاکید دارند، به آنها نظریه‌های صفات نیز می‌گویند.

رویکرد شناختی

رویکرد شناختی در شخصیت بر شیوه‌هایی که مردم توسط آنها به شناخت محیط و خودشان می‌پردازند، تاکید می‌ورزد. اینکه آنها چگونه ادراک می‌کنند، ارزیابی می‌کنند، تصمیم می‌گیرند و مسائل را حل می‌کنند. این رویکرد در کارهای بسیاری از روان شناسان شناخت گرا بخصوص در کارهای جورج کلی منعکس شده است.

رویکرد انسان گرایی

رویکرد انسان گرایی که بیشتر در کارهای آبراهام مزلو و کارل راجرز منعکس شده است بخشی از جنس انسان گرایی دهه 1960 آمریکا است که با رویکردهای روان کاوی و رفتارگرایی مخالف بودند. این رویکرد و نظریه پردازان آن بر فضایل و آرزوهای انسان ، اراده آزاد آگاهانه و خود شکوفایی تاکید دارند. آنها تصویری زیبا و خوش بنیانه از انسان معرفی می‌کنند، برعکس روانکاوی.

رویکرد حیطه محدود

نظریه پردازان شخصیت عموما دستیابی به جامعیت یا کامل بودن را به عنوان یکی از هدفهای اصلی نظریه پردازی در نظر می‌گیرند. اما هیچ کدام از نظریه‌های موجود را نمی‌توان بدرستی جامع دانست و به علاوه داشتن چنین هدفی می‌تواند غیر واقع بینانه باشد. برخی روان شناسان پیشنهاد می‌کنند که برای رسیدن به درک کاملتری از شخصیت نیاز داریم که تعدادی نظریه جداگانه وضع کنیم که هر کدام گستره محدودی داشته باشد و بر یک وجه محدود و باریک شخصیت تاکید ورزد. در حال حاضر این نوع گرایش بیشتر شده و در کارهای کسانی نظیر دیوید مک کلند ، ماروین زاکرمن و آرنولد باس و رابرت پلامین و دیگران منعکس و قابل مشاهده است.

گوناگونی در رویکردها به شخصیت

رویکردهای مختلف به شخصیت غالبا با یکدیگر همسو نیستند و در جهت مخالف یا اصلاح نظریه قبلی بوجود آمده‌اند، اما این ساده انگاری خواهد بود که تصور کنیم تنها یک از نظریه‌ها درست و بقیه غلط ، در واقع این اختلاف به معنی بی‌اعتباری آنها نیست بلکه هر دیدگاهی تنها بخشی از حقایق مربوط به انسان را بازگو می‌کند و این نقطه را یادآور می‌شود که شخصیت موضوع پیچیده ای است، در شکل گیری آنها شرایطی تاریخی و زندگی شخصی نظریه پرداز تاثیر داشته است و علم روانشناسی علم جوانی است و روان شناسی شخصیت از آن هم جوان‌تر است.

عوامل موثر بر نظریات شخصیت

نظریه‌های جدید مربوط به شخصیت ناگهان بروز و ظهور نکرده‌اند، بلکه از تحقیقات دانشمندان سلف از بقراط و افلاطون و جالینوس تا ابن سینا و جان لاک و هابس و بسیاری دیگر مایه گرفته‌اند، ولی در دوران معاصر مهمترین عواملی که در تنظیم و تعبیر نظریه‌ها تاثیر مسلم داشته‌اند، عبارتند از:

  1. مطالعات و تحقیقات درمانگاهی (کلینیک) که در سده گذشته با شارکو و پیرژانه فرانسوی آغاز شد و توسط فروید ، یونگ و مکدوگال ادامه یافتند.
  2. گشتالت یا نظریه هیات کل که ورتهایمر و کهلر و کافکا پیشروان آن بوده‌اند.
  3. روان شناسی تجربی و پیشرفتهای آن
  4. روان سنجی و اندازه گیریهای آن
  5. نظریات یادگیری

فواید نظریه‌های شخصیت

  • فایده نظریه‌های مربوط به شخصیت بخصوص در این است که در برابر تحقیقات تجربی و آزمایشگاهی که فقط گوشه‌ها یا جنبه‌های محدودی از شخصیت را مورد مطالعه و بررسی قرار می‌دهند، این نظریات درباره ارتباط این گوشه‌ها و یا جنبه‌ها و در نتیجه درباره چگونگی تشکیل و تحول شخصیت به بحث و تحقیق می‌پردازند.

  • فایده دیگر نظریه‌ها این است که نشان می‌دهند، مطالعه و تحقیق در چه زمینه‌ای بهتر است صورت گیرد و این زمینه‌ها و فرضهایی را که در تحقیق شخصیت مهم هستند، معلوم می‌دارند.

  • فایده دیگر نظریه‌های شخصیت این است که افکار تازه‌ای به میان می‌آورند و حس کنجکاوی را بر می‌انگیزند و برای تحقیقات دیگر مقدمه می‌شوند و بدین ترتیب به پیش بردن علم کمک می‌کنند.

 به سوی یک دیدگاه یکپارچه

هر یک از رویکردهای بالا چگونگی رشد خصوصیات افراد و تعامل آنها با شرایط محیطی را به طریقی توضیح داده‌اند. اما بهترین دیدگاه برای نگریستن به شخصیت یعنی بدست آوردن تصویر یکپارچه از شخص کدام است؟ رشته روانشناسی شخصیت دوره انتقالی پرتحولی را پشت سر می‌گذراند. آشکار است که هیچ نظریه برای تبیین شخصیت کفایت نمی‌کند و روند جاری در جهت در جهت تلفیق رویکردهای مختلف سیر می‌کند.
منبع:http://daneshnameh.roshd.ir/
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 0:33  توسط  ابراهیم برزکار  |